پل ارتباطی ما

موسسه خیریه صفا

 

مطالب تصادفی



چه کسی آنلاین است؟

ما 291 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم
×

هشدار

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 529

خاطرات معلّمان /2

کمک شیرین

پنج شنبه, 21 -2664 11:02 نوشته شده توسط  اندازه قلم کاهش اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم افزایش اندازه قلم

«اوایل دی ماه سال1362ه ش/1404ه ق/1983م  بود که با اصرار وابرام مسوولین«اداره ی آموزش وپرورش شهرستان فارسان»ابلاغ جدیداداری- آموزشی برایم نوشته شدتا ازآموزگاری دبستان دخترانه ی«حضرت معصومه(س)»روستای«ده چشمه»به دبستان دخترانه ی«حضرت  زینب (س)»روستای«پردنجان» که به صورت دونوبته اداره می شد،منتقل و به عنوان مدیراین دبستان انجام وظیفه نمایم.

 پس از تحویل گرفتن دبستان،به منظور سهولت در انجام امور با سرکار خانم«مهناز ربیعی قهفرخی»معاون پرتلاش مدرسه قرار گذاشتیم برای آن که ارتباط ما که لازم بود در نوبت های صبح و بعد از ظهر به صورت جداگانه در آموزشگاه حضور داشته باشیم ،قطع نگردد ازطریق یاد داشت هایی که برای هم دیگر می گذاریم ،یک دیگر را در جریان روند وقایع وبرنامه ها قرار دهیم.



از آنجایی که بر مبنای قرارمنعقده از سوی «اداره ی آموزش وپرورش شهرستان فارسان» لازم بود تا کمک های فراهم آمده به صورت متمرکز به جبهه های حق علیه باطل ارسال گردند،بر این اساس علاوه برطرح موضوع در برنامه ی صبح گاه جهت اطلاع  دانش آموزان ،درجلسه ای جداگانه نیزمساله ی مهم جمع آوری کمک های اهدایی خانواده هارا برای همکاران خود توضیح داده واز ایشان خواستم تادر کلاس های درس دانش آموزان راجهت گردآوری کمک ها توجیه و ترغیب نمایند، تا به این ترتیب هرچه زودتر کمک هایی برای رزمندگان جمع آوری کنیم.

پس از آن درحال مرتّب کردن کمدهای موجود دردفترآموزشگاه با تاسف متوّجه شدم برخی از اقلامی ازقبیل زیرپوش، جوراب ،دستکش وشال گردنی  که خانواده ای روستایی با هزاران امید هدیه ای فراهم کرده بودند تا به دست رزمنده ایی برسدو تن پوش اودر سرمای جبهه باشد در اثر سهل انگاری همکاران گذشته، دچار آفت موش خوردگی شده  اند ،که بلافاصله  برای مرتّب کردنشان دست به کار شدم،تا این اقلام را هم پس ازآماده سازی همراه دیگر کمک ها ی فراهم آمده جهت ارسال به جبهه مهیّا نمایم.

در این میان مهم ترین برنامه ی ویژه ایی که جهت  کمک به جبهه با هم فکری و هم یاری سایرهمکاران آموزشی در نظر گرفته بودیم ،پخت مربّا بود. از آنجایی که به واسطه ی بروز جنگ کمبودهای جدّی در سطح جامعه وجود داشت تصمیم داشتیم درطبخ آن کم ترین هزینه ها را درعین مشارکت همگانی معلّمین و دانش آموزان اعمال نماییم. به همین خاطربه همه ی همکاران ودانش آموزان اعلام کردم تا هرنفردر حدّ وسع خود یک شیشه مربایی خاکه قند یا شکّرویایک شیشه  ی خالی مربایی همراه  با دوتومان پول به صورت داوطلبانه به دفتر مدرسه تحویل دهد،تا به این ترتیب زمینه ی تهیه ی مربّا فراهم آورده شود.

از آن جایی که برای جمع آوری وبعدهم آب کردن خاکه قندها و شکرهای گردآوری شده،به ظرف بزرگی نیازبود،به شهر«فارسان»عزیمت نموده واز فروشگاه«پلاسکو»که وسایل پلاستیکی متنوعی رادرآن ایّام به قول خودشان به صورت  مستقیم از«تهران»وارد نموده تاباقیمت مناسب به فروش برسانند،سطل بزرگ درداری که به این واسطه از ورود گرد وخاک به داخل محتویات خود جلوگیری می نمود، به قیمت پنجاه تومان را خریداری وبه مدرسه منتقل نمودم،تا هم برای این منظور از آن بهره برده وهم در آتیه بتوان در برنامه های دیگر آموزشگاه مورد استفاده قرارداده شود.

با کمک دیگر همکاران سطل رادرکنار دفترآموزشگاه  قرار داده و خاکه قندها وشکّرهای اهدایی رابه همراه  آب لازم  به داخل آن رهنمون ساختیم.

محلول شدن خاکه قندها و شکّرها در آب موجی از خنده ی های توام با نگرانی وتاسف را به دنبال داشت زیرا اشیا مختلف پنهان در لابه لای  خاکه قندها و شکّرهااز چوب کبریت ومیخ گرفته تا چیزهای دیگرقابل تصوّر وحتّی غیر قابل باور در آن در خور  ملاحظه بودکه مجبورمان می نمود هر روز به صاف کردن محلول حاصله از مخلوط به دست آمده  پس از اضافه شدن هر روزه ی خاکه قندها وشکّرها با کفگیر اقدام نماییم.

وصول خبر گردآوری کمک ها ی اهدایی طی روزهای در پیش رو از سوی« اداره ی شهرستان»وادارمان ساخت تا دیگر به انتظار وصول مواد اوّلیه ی بیش تر ننشسته وهر چه زودتر پخت مربا راشروع نماییم.

 بر این اساس در هنگام مشورت باهمکاران  که البته هرکس نظری داشت، یکی معتقد بود تهیه ی مربای هویج بهتر،راحت تر وارزان تر است، دیگری می گفت پخت مربّای «بِه» به صلاح است خوش خوراک بوده وبیش تر به دل رزمندگان خواهد نشست. در این بین خودمن معتقدبودم از آنجایی که مربای هویج زود ترش می شود وبه واسطه ی آن که مربای به خوشمزه تر وخوش خوراک تراز مربای هویج است، پخت مربای«به» به صلاح نزدیک تر خواهد بودو قطعا رزمندگان مربای به رابیش تر دوست داشته وبالذّت فراوان آن را نوش جان خواهند کرد،این استدلال باعث شد تا بقیّه ی همکاران نیز همین نظر راپذیرفته وبا پخت مربای به موافقت نمایند.براین منوال فردا صبح به رغم سوز وسرمای هوای زمستانی، به جای رفتن به مدرسه ،به همراه مرّبی پرورشی مدرسه سرکار خانم«شهناز محبّی چالشتری»به شهر«فارسان» رفته وپس ازخرید یک صندوق به،درپایانه ی مسافربری در میان نگاه پرسش گرودیدنی دیگر مسافران وسرنشینان متعجّب که لابد از خود می پرسیدند«همه از «شهرکرد» خرید می کنند چرا اینها از «فارسان» خرید کرده اند؟،نکند «به»گران شده وماخبر نداریم؟،سوارمینی بوس «فارسان – شهرکرد»شده و بی خیال از این نگاه  های پرسوال وخون سردانه منتظر رسیدن به مدرسه مان شدیم.

به محض رسیدن  به ایستگاه توّقف در«پردنجان» که به دلیل قرار داشتن شعبه ی نفت روستا در آنجا به نام صاحبش«حج(حاج) خان علی»شناخته می شد از راننده خواستم که مینی بوسش را متوّقف نماید که با نشنیدن وی بنا بر رسم معمول یاری رسانی ها در روستاها چندین نفر با صدای بلند به کمکمان آمدند تا راننده پای روی ترمز بگذارد.با توقّف اتومبیل وحساب کردن کرایه ،مادونفر نیز دوسوی  صندوق مملو از به که فضای مینی بوس را نیز عطر آگین نموده بود گرفته وبازهم مسافران وسرنشینان مینی بوس را با سووالات بسیار دیگر مانند آن که«این خرید چرا برای« پردنجان» انجام شده؟ ویا آن که این همه «بِه» در مدرسه  به چه کار می آیند؟»آنها را تنها گذارده ووارد مدرسه شدیم .

 به محض ورود به آستانه ی درچندنفرازدانش آموزان«صدیقه،زهرا،مهستی، رویا،ناهید و...» راصدا زده واز آنها خواستم « بِه ها »راخوب شسته وسپس ریزریزنمایند.

که بنابر عادت دانش آموزان که حاضرهستند کلاس نروند امّا هر کار سختی که حتّی در خانه از انجام دادنش روی گردان هستند را با کمال میل و رغبت در مدرسه انجام دهند،با استقبال آنها مواجه گردید.بچّه ها«بِه ها» را به کنار شیر آب میان حیاط مدرسه  برده ومشغول شست وشوی آنها شده وبعدهم  دریکی از کلاس ها به  خرد کردن آنها مشغول شدند.که البته این کار آنها با سرکشی های گاه بی گاه من وهمکاران،توضیحات اضافی مبنی بر رعایت بهداشت، نبریدن دست هاو..وگزارش های صحیح و برخی از اوقات ضدّ و نقیض شاگردان علیه یک دیگر مبنی بر« خورده شدن بخشی از« بِه ها»توسط فلانی و فلانی» همراه بود.

تا لشکر کمک آشپزهای دانش آموز«بِه ها» را آماده نمایند،تمامی همکاران نیز بیکار ننشسته وبا هم دستی کامل ،چندین بار شهد تیره ومملو از اضافات وناخالصی های آکواریوم گونه را از صافی های پارچه ی توری گذرانیده وبه داخل دیگ مسی روسیاه دل سفیدی که ازخانواده ی «عسکری پردنجانی» که مثل خیلی دیگر ار اهالی خوب و با محبّت روستا،همواره یار ویاور نیازمندی های مدرسه مان به شمار می رفتند،امانت گرفته بودیم وارد ساخته ، بر روی اجاق هیزمی بسته شده در کنارحیاط مدرسه بار گذاشتیم وبه انتظارنشستیم تا شهد حاصله به جوش بیفتد.

 هنوز محتویات دیگ مسی داغ وبه جوش نیفتاده بود که به یکی از کلاس ها رفتم واز بچّه هاپرسیدم:

- «کدامیک از شماها تخم مرغ درخانه دارید؟که می توانیدبرای صاف کردن مربا به مدرسه بیاورید؟»

با اعلام آمادگی چندنفرکه خانه هایشان در نزدیکی مدرسه واقع بود وکسب اجازه ی خروج از آموزشگاه ،آنها فوری ازجابرخاسته، به خانه رفته ودقایقی بعد ده،دوازده  دانه تخم مرغ را به پای دیگ آوردند که با شکستن وبه هم زدن سفیده ی آن هاباچنگال وانتقال آن به داخل مایع جوشان ،اجرام اضافی  آن گرفته وشهد به سوی صاف شدن هدایت می گردید.

با آماده شدن«به ها»ی خرد شده ،آنها را دردیگ بزرگ  دیگری ریخته ،جداگانه پختیم ،سپس شهد زرد وشفاف آماده شده را به« بِه ها» اضافه کرده ، درب دیگ جوشان بر روی شعله ی کم زبانه را گذاشته ونزدیک های اتمام زنگ  آخر کلاس ها سری به دیگ زده، زعفران وگلاب را به آن اضافه کرده ودرب دیگ رابرای پخت کامل وجا افتادن بستیم.

با بلند شدن صدای اذان ظهر از بلندگوی مسجد محل و اتمام ساعات آموزشی نوبت صبح ،بنا بر رسم معهود ارتباطی من  ومعاون مدرسه ازطریق یاد داشت ،هنگام خروج از مدرسه برای ایشان نوشتم که:

- «سلام خانم معاون،

مربا تقریبا آماده شده است، شما لطفا زحمت کشیده نظارت بفرمایید ،شیشه های مربایی  جمع آوری شده با کمک دیگر همکاران ودانش آموزان تمیز گردند تافردا صبح ،ما مربا راشیشه  گرفته برای ارسال آماده نماییم.

باتشکّر مدیر».

فردای آن روز وقتی به مدرسه  وارد شدم ،دیدم نه از مربا ی «به» خبری نیست ، به دفتر یادداشت های مدیر – معاون که سری زدم با یاد داشت دل نشین وامیدوار کننده ی «خانم معاون» مواجه شدم که این  چنین نوشته بود:

- «سلام خانم مدیر خسته نباشید،

 بایدمطلبی رابرای شما توضیح دهم، نوشته بودید ماشیشه هاراتمیز کنیم تا شما مربا راشیشه بگیرید، ولی هنوز ما کارمان را شروع نکرده، خیلی زوداز«اداره ی آموزش وپرورش فارسان»برای انتقال کمک ها آمدند.گفتم آقا کمک ها آماده است ولی مربایی که  تهیه کرده ایم هنوزدر داخل دیگ وداغ است وحالا نمی توانیم آن را شیشه بگیریم،بنابر این گفتند تاما به بقیّه  ی مدارس رفته وکمک ها جمع آوری می نماییم شمانیزتلاش کنید تا مربا به داخل اشیشه ها انتقال پیداکند زیراامروز عصر کامیونت خاورکمک هاراجمع آوری شده را به جبهه هاانتقال خواهد داد ونوبت ارسال کمک های بعدنیز نامشخص است.بنا براین با کمک همکاران ودانش آموزان چندین قابلمه ی کوچک از منازل ایشان تهیه کرده ،مربای داغ راداخل آن هاریخته وروی یخ های کف حیاط مدرسه گذاشتیم تا زودتر سرد شوند. شیشه های مربایی رانیز با کمک بچّه هاشسته وخشک کرده وسپس مربا هارا که دیگر سردشده بودند داخل شیشه ها ریختیم.همکاران اداری هنگام مراجعت مجدد به آموزشگاه برای انتقال کمک های گردآوری شده به جبهه  به اتومبیل اداره ،وقتی چشمشان به شیشه های مربایی افتاد گفتند به به عجب مربایی چه رنگ قشنگی دارد، چه کسی این مرباها راپخته ،که گفتیم  خانم مدیر وهمکاران نوبت صبح .از آنجایی که آنها خیلی  از کیفیّت مرباها خوششان آمده بود ودایما ضمن تشکّر می گفتندتاکنون مربای به این خوش رنگی ندیده اند، من هم یک شیشه ازمرباها رانگه داشتم تا از دست پخت خوشمزه تان شما وسایرهمکاران ودانش آموزان هم بچشید. دستتان دردنکند که واقعا این مربا خیلی ،خیلی خوشمزه شده بود».

با اطلاع از وقایع رخ داده،بسیار خوشحال شده ودر فکر شکر گزاری به درگاه خداوند که توفیق تهیه ی این مربای خوب وخوشمزه برای برادران رزمنده  مان را به ما عطا فرمود،بودم که خدمت گزارپرتلاش مدرسه آقای«حسین اسلامی فارسانی» وارد دفتر شده وپس از سلام  واحوال پرسی بالهجه ی شیرین «لری» گفت:

- «دیروز که از اداره  برای بردن کمک ها آمده بودند ،پرسیدند مربا راباشکر پخته اید؟که  من هم ازترس این که اگربگویم باخاکه قند پخته شده  آن رانبرند، گفتم بله باشکّر پخته شده،به همین خاطرگفتند حتما شکّر آن خیلی خوب بوده که این قدر خوش رنگ شده است.که من  بازهم گفتم بله شکّرآن تمیز بوده است».

با خنده،به ایشان گفتم:

- «چرا دروغ گفتید؟می خواستید بگویید خاکه قندش پراز ناخالصی بوده،امّا، برای تمیز کردن وآماده کردن شهد طلایی رنگ  آن بسیار زحمت کشیده شده است».

زنگ تفریح اوّل، وقتی همکاران آموزشی نیز به دفترآمدند ازهم راهی های همه ی آنها تشکّر کرده ،درکنارچشیدن از مربایی که با دوستی ومحبّت  طبخ شده بود ،به آنها خدا قوّت گفتم تا از این که کمکی به این شیرینی برای رزمندگان ارسال کرده اند کام خودشان هم شیرین باشد.

بعدازچندروز این نامه به دستم رسید که همواره آن را بهترین  تقدیرنامه درطول خدمت  سی ساله ی خویش دانسته ام:

«با اهداء سلام وآرزوی توفیق

بدین وسیله از زحمت وتلاش صادقانه،شمادرانجام وظایف محوله به خصوص فعّالیّت درجذب وهدایت کمک های دانش آموزان درجهت جبهه وجنگ تشکّروقدردانی می شودازدرگاه ایزدسبحان موفقیّت ونصرت بیش ازپیش درادامه ی خدمات صادقانه به اسلام ومسلمین  رابرایتان آرزومی کنیم».



«صغری نجاتی زاده»(1)
شهرکرد،بیست ودوّم اردیبهشت ماه1392ه ش
ویرایش:«بابک زمانی پور»

 


پی نوشت ها:

(1)صغری نجاتی زاده،متولّد1341/9/6ه ش،شهرکرد،دیپلم اقتصاد اجتماعی، کاردان دینی و عربی،کارشناس مدیریت آموزشی،آموزگار،مدیر،کارشناس آموزش راهنمایی تحصیلی اداره ی کلّ(سازمان) آموزش و پرورش چهار محال و بختیاری،از فرهنگیان پرتلاش فرهیخته ی بازنشسته می باشد که در زمره ی معلمان مولف چهار محال و بختیاری نیز محسوب می گردد».

خواندن 322 دفعه
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
K2_NEWS_NUMBER_CUSTOM 293

تصاویر منتخب

cache/resized/0c5748ca6c0e01a5ce6bb131f29fce92.jpg
بهترین مکان دنیا   یادی از گذشته کتابهای قدیم
cache/resized/12321a69d83e907b31596d1a70de700c.jpg
شهید رحمان استکی مسئولیت‌ها: آموزگار
cache/resized/60040d169d182bda9a5835255964ecbd.jpg
درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی جمعه به مکتب آورد
Template Settings

Color

For each color, the params below will give default values
Black Blue Brow Green Cyan

Body

Background Color
Text Color
Layout Style
Select menu
Google Font
Body Font-size
Body Font-family