پل ارتباطی ما

موسسه خیریه صفا

 

مطالب تصادفی



چه کسی آنلاین است؟

ما 70 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم
×

هشدار

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 529

روایت مکتب خانه

مکتب خانه ی«زروردگان چهار محال و بختیاری»ودبستان«تمبی مسجدسلیمان»به روایت«نادر قلی امامی»

پنج شنبه, 21 -2664 11:02 نوشته شده توسط  اندازه قلم کاهش اندازه قلم کاهش اندازه قلم افزایش اندازه قلم افزایش اندازه قلم


«من در پنجّم مردادماه سال 1320 ه ش/1361ه ق/1942م آن هنگام که آتش«جنگ جهانی دوّم»شعله ور بوددر خانواده ایی عشیره نشین و سرشناس و ... درحالی که مرحوم پدرم در محل توّلدم «زوردگان» حضور نداشت [و به جای او] مرا به اسم «نادر» نام گذاری نمودند،[قدم به عرصه ی حیات گذاشتم].


پدرم ...«اسکندر»[فرزند]مرحوم«آنجف قلی»و نوه ی شادروان«حاج  امام-قلی»... از طایفه ی بزرگ«علّاس وند»بود...پدرم در فقدان برادران بزرگ خویش ... بر آن شد[ه بود] تا با تلاش پی گیر نگذارد این خانواده ی معتبر منزوی شده و از سطح بالای خانواده های بزرگ«علّاس وند» سقوط نماید.ولی افسوس که دست مقتدر اجل چه زود گریبان گیرش شد و...غرق شدن در رودخانه ی خروشان«بازفت»که منجر به فوت وی گردید او را...از رسیدن به اهداف والایش ناکام نمود...

مادر مرحومه ام معروف به«آبی بی جان»دختر مرحوم«آمرتضی»از بزرگان و سرشناسان ایل«زرّاس وند» بود.[با آن که پیشوند وند «آ»[در فرهنگ «بختیاری» به اوّل نام]مردان کلانتر ایل اضافه می گردد امّا برمبنای اطاق این پیش وند به ابتدای نام برخی از زنان شایسته که[البتّه] تعدادشان[نیز] محدود بود.مادرم نیز در زمره این نادره زنان[به شمار می آمد].

من هنوز سن زیادی نداشتم که مادرم از دایی ام خواست اموال پدرم را بفروشد تا من بتوانم نزد ملّا درس بخوانم. دایی نامه ایی به «آفتاح حافظی»نوشت و هفتاد میش و بره و تعداد ی الاغ و قاطر گرفت و آن ها را به دستور عمویم به «آبندر کافیض الله» دادند و میراث پدری من از دست عمویم خارج شدوبه دست چند خانواده افتادودیگر هیچ اثری از آن ها نماند.[بنابراین]من،مادرم و دو دختر او از همسردوّمش در« زوردگان» ماندیم تا من به همراه بچّه های ایل نزد «ملّا»برویم.«ملّا»معتاد بود و برای رفع امور خود مدام از والدین بچّه ها چیزی طلب می کرد.یک سال گذشت ولی نه من و نه هیچ یک از کودکان ایل مطلبی را از «ملّا»نیاموختیم،[جز آن که]فقط هر روز ما را کتک می زد:



«ای نـــــــــــــــــــــــــــــونهالان جدید

 یــــــــــــــــــــــاد دارم از دوران قدیم

  درس می دادند عجب درس عجیب

   پــــــــــــــــــــــــیرمردی بـــود تریاکی

  مکتبی داشـــــــــت سیاه و خاکی

  مکتب پـــــــــــــــــــیر فقط کتک بود

   کلاس درسش فقــــــــط شیون بود

   بچّــه هـــــــــــــــــا بودند خرد و کبیر

    همه بـــــــــــــــــــودند بیــچاره اسیر

     زیر پای هر مـــــــــــحصّل کهنه گلیم

     که مانــــــــــــــــــده بود از عهد قدیم

     جناب«ملّا»هــــــــــاپ هوپی داشت

     کنج مکتبش ســـــیاه چالی داشت

     هر محصّل نام ســـــــیاه چال شنید

    رنگ از رخـــــــــــــــــــــــسارش پرید

     درکــــــــــــــــــــلاس بود«احمد»نـام

      به شـــــــــوخی هوس داشت تمام

       کرد یک روز بــــــــــــه این کار هوس

       چوبی کــــــــــــرد به سر یـک مگس

       بچّه هـــــــــــــــــا تا مگس را بدیدند
       همه قه قه خنــــــــــــــــــــــــــدیدند

       خنده ها شــــــــــد به گریه تبــــدیل

       خاک رفــــــــت به سر بچّه های ایل

       همه گفتند با صــــــــــــد عجز و نیاز

        «احـمد»مــــــــــــــــــگس را داد پرواز

        اوّل «احـــــمد»را زد با سیلی و چک

        بعد پــــــــــایش را کرد به چـوب فلک

         پای«احــــــــــــمد» از ورم شد کـلفت

          «بی بی خاتی جون»رسید و بــگفت

          پدرســــــــــــــــــگ بچّه ها را کشتی

          زد به صـــــــــــــورتش آفرین مشتی».

تا این که نامه ایی از«خوزستان»رسید که در آن جا مدرسه ی دولتی ساخته اند که نیازی به پرداخت پول ندارد.با شنیدن این مطلب والدین تمام بچّه ها را به سرپرستی«آمحمد رسول کربلایی رفیع» به خوزستان فرستادند:

«ز«مسجد سلیمان»رسیدنامه ایی

  یکی نامه در آن نکـــــــــــو مژده ایی

بنا شد دبســـــــــتان در آن کودکان

 کنند کسب دانـــــــش همی رایگان

 زروستای ما جمـــــــــعی از کودکان

 زییلاق به قشلاق گشـــــــتیم روان

 چه گویـــــــــــــم ز سختی راه سفر
 کنون ســـــــــهل تر می روند تا قمر

 به «تمبی»رسیدیم به صد دردسر

زیــــــــــادی سنّ گشته دردی دگر

 زمانی ز خردی بدیـــــــــــدیم عذاب

   کنون از بـــــــــزرگی بگشتیم کباب».


مسافرت با ماشین خیلی سخت تر از کوچ عشایر بود ما مجبور بودیم با ماشین های«شمس العماره»سفر کنیم که اکثر آن ها خراب بودند از«شهرکرد»به«اصفهان»رفتیم وچند روزی آن جا سرگردان بودیم پس به «قم» رفتیم و به همین ترتیب به «بروجرد»و ... و بالاخره پس از هفده روز به«مسجد سلیمان»رسیدیم واردمدرسه ی«تمبی»شدیم.

در تقسیم بندی کلاس ها ملاک سنّ بچّه ها بود مرا در کلاس دوّم قرار دادند بدون آن که به میزان معلومات و توانایی خواندن و نوشتن من توّجه نمایند من تا کلاس چهارم چیزی یاد نگرفتم چون اصلاً کلاس اوّل را که پایه و اساس آموزش است طی نکرده بودم.

دانش آموزانی که مطالب درس را نمی آموختند فلک می زدند. برای فلک کردن بچّه ها را لخت می کردند و روی شکم می خواباندند و مچ پای آن ها را به چوب می بستند و با چوب دیگر به کمر و کف پا ضربه می زدند.

یک روز که ما را به صف کرده بودند تا کتک بزنند نفرات اوّل و دوّم را کتک زدند و نوبت من شد من کیفم را پرت کردم و فرار نمودم و پس از چند روز خودم را به «اندیکا» رساندم و نزد خواهرم رفتم.از قضا همان شب فرمانده گروهان منزل آن ها آمد مرا که دید گفت:

«- تو بچّه شهری این جا چه می کنی؟».

 من [هم]همه ی ماجرا را برایش تعریف کردم ،او نیز بعد مرا به «مسجد سلیمان» برد. فرمانده درحالی که دست مرا گرفته بود با عصبانیّت وارد مدرسه شد و نزد مدیر و معلّمان رفت و گفت:

«- چرا درحق این بچّه خیانت کرده اید؟ چطور وقتی درس های کلاس اوّل را نخوانده است انتظار دارید درس های کلاس چهارم را بفهمدو...».

مدیر با ترس گفت:

«- این کودک یازده سال دارد و از نظر قوانین مدرسه نمی توانیم او را به کلاس اوّل بفرستیم و تنها یک راه وجود دارد و آن هم این است که تقاضای تشکیل کلاس شبانه را به مرکز بدهیم در صورت پذیرفتن می توان او را در کلاس اوّل شبانه ثبت نام کرد».

با کمک فرمانده این امر صورت گرفت و من و سه نفر دیگر،اوّلین دانش آموزان شبانه بودیم که در کلاس اوّل شروع به درس خواندن کردیم.

درس های کلاس اوّل را به خوبی یاد می گرفتم و لذّت می بردم و در طول روز نیز نزد پیمانکار[ی] کارگری می کردم ودر فصل شخم زدن و درو کردن[نیز] توانستم با کم ترین امکانات بهترین بهره برداری را داشته باشم.انبار خانه را پر از گندم می کردم و محصولات هندوانه، گوجه، خیار و بادنجان مرغوبی برداشت می نمودم...».(1)،(2)


پی نوشت ها:
(1)امامی،نادر قلی،کمیاب نادری،صص 11 – 9،94 - 91،178 – 176،تهران،سامان دانش،1389ه ش.
(2)ویرایش:بابک زمانی پور.

خواندن 920 دفعه
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
K2_NEWS_NUMBER_CUSTOM 288

تصاویر منتخب

cache/resized/0c5748ca6c0e01a5ce6bb131f29fce92.jpg
بهترین مکان دنیا   یادی از گذشته کتابهای قدیم
cache/resized/12321a69d83e907b31596d1a70de700c.jpg
شهید رحمان استکی مسئولیت‌ها: آموزگار
cache/resized/60040d169d182bda9a5835255964ecbd.jpg
درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی جمعه به مکتب آورد
Template Settings

Color

For each color, the params below will give default values
Black Blue Brow Green Cyan

Body

Background Color
Text Color
Layout Style
Select menu
Google Font
Body Font-size
Body Font-family